لذت نان خشک

چهارشنبه 17 آذر 1395

برشی از کتاب

چمران مظلوم بود

خاطراتی از شهید مصطفی چمران

از مجموعه یاران ناب 3 - صفحات 38-39

هميشه براي غذا دادن به او مشكل داشتيم. خجالت مي‌كشيد بگويد من گرسنه‌ام يا برايم غذا تهيه كنيد. غذا هم هميشه نبود.
آن روز بعدازظهر بود كه وارد پادگان مريوان شد و بعد از حال و احوال به سراغ كارهايش رفت. نزديك‌هاي غروب، ديدم صورت دكتر سياه شده و تب و لرز هم دارد. گفتم: «چي شده دكتر؟ خداي نكرده مريضيد؟» گفت: «چيزي نيست.» بيمارستان دور بود و اگر مي‌خواستيم به آن‌جا برويم، بايد با گارد مي‌رفتيم و مي‌آمديم. گفتم: «بفرستم بروند دكتري، چيزي بياورند؟» گفت: «نه، نه عزيزم! فقط گرسنه‌ام!» گفتم: «از كي؟» گفت: «فكر كنم سه روزي مي‌شه.» يعني از سه روز پيش كه من رفته بودم مأموريت، تا حالا چيزي نخورده بود!
رفتم تمام پادگان را گشتم. غذايي پيدا نكردم. شهر هم در محاصره بود و نمي‌شد بيرون رفت. روزها مي‌شد، اما شب‌ها نه. هرچه گشتم حتي يك دانه خرما يا قندي كه بشود چاي را با آن شيرين كنم، پيدا نكردم. خجالت كشيدم برگردم. رفتم به خانمش كه او هم آن‌جا بود، گفتم: «به دكتر بگو چيزي پيدا نكردم، اگه اجازه مي‌ده بريم توي شهر براش خريد كنيم.» گفته بود: «نه، لازم نيست. بگردين نان خشك‌هاي ته سفره‌ بچه‌ها رو برام بيارين.» رفتم نان خشك‌هايي را كه كپك نزده بود، سوا كردم، آب زدم و با شرمندگي گذاشتم جلوي او و گفتم: «خجالت مي‌كشم بگم نوش جان!» تكه‌اي نان برداشت، گذاشت توي دهانش، چشم‌هايش را مانند كسي كه مشغول خوردن بهترين غذاهاست بست و شروع به جويدن نان كرد. بعد خنديد و گفت: «اگه مي‌دونستي همين نان خشك چه طعمي داره، هيچ وقت به خودت اجازه نمي‌دادي هم‌چين حرفي بزني؟» و بعد با خونسردي و لذت نان خشك‌ها را خورد.